با توجه به توهین هایی که در بخش نظرات این پست به من و این وبلاگ شده بود از خوانندگان محترم تقاضا دارم حتما بخش نظرات و پاسخ آنها را در این پست مطالعه کنند
دریا
هر قدر هم طوفانی باشد نمی تواند آرامش ماهی هایی را که در عمق آن حرکت میکنند به
هم بزند
این جمله را که دیدم یاد این آیه افتادم که خداوند وعده داده به کسانی که براستی ایمان آوردند که هرگز ترسی ندارند و محزون نمی شوند
معمولا ما از چیزهایی که مربوط به آینده میشن ترس داریم چون ازشون خبری نداریم و از اتفاقات گذشته هم ناراحت میشیم چون خیلی هاشون مطابق میل ما نبودن و ما دوست داشتیم یک جور دیگه باشن
این یک معیار خوبی برای سنجش خودمون هست
ببینیم چیزهایی که روی ما تاثیر میگذاره و باعث ناراحتیهامون میشن چقدر بزرگ یا چقدر کم اهمیت هستند....
به همون اندازه اهمیتشون ما میتونیم بگیم از ایمان آورندگان هستیم
اگر میبینیم که روز به روز آشفتگی و پریشان حالی توی زندگی مون بیشتر میشه باید یک زنگ خطر باشه که شاید راه را درست متوجه نشدیم !!!!
حتی اگر فکر کنیم راهمون درسته اگر با این معیار قرآنی همخوانی نداره باید به خودمون و افکار و رفتارمون شک کنیم
عمق شناخت خدا عمق دریای آرامش است و هر قدر خدا را بیشتر بشناسیم آرامش بیشتری وارد زندگیمون میشه
پس سعی کنین نهایت بهره را ازش ببرین .........شما هم به شکلی میزبان باشین
خیلی از ما چیزهای زیادی در مورد مقام و کرامات آقای بهجت شنیدیم اما این خاطره شخصی خودم هست و به قول معروف با سند زنده ....
تابستان چند سال پیش رفته بودم مشهد زیارت و اونجا شنیدم که آقای بهجت هم مشهد هستن من چیزهای زیادی در مورد ایشون شنیده بودم و خیلی دوست داشتم از نزدیک ملاقاتشون کنم تا اینکه نزدیک اذان بود که متوجه شدم نماز جماعت به امامت ایشون توی یکی از صحن ها برگذار میشه من
هم با عجله رفتم تا بتونم درست پشت سر ایشون نماز بخونم اما متاسفانه خیلی
شلوغ بود و من تقریبا صف سوم یا چهارم تونستم پشت سرشون بایستم باز هم خدا را شکر کردم . چیزهایی که در مورد آقای بهجت شنیده بودم باعث شده بود که حسابی برم توی فکر ...... یعنی میشه یک نفر به چنین مقاماتی برسه ؟.....یعنی میشه یک نفر بتونه فلان کار را بکنه ؟ یعنی میشه ...یعنی میشه ...... ذهنم
حسابی مشغول شده بود و وسط نماز پیش خودم گفتم چی میشد که آقای بهجت هم
یک دعایی برای من بکنن ..... چقدر خوب میشد که روی سجاده ایشون نماز بخونم
چقدر خوب میشد که برای تبرک هم که شده یکبار با تسبیح ایشون ذکر بگم
..... چقدر خوب میشد که یکبار با شبکلاه ایشون نماز بخونم .......... وقتی نماز تمام شد هنوز مردم نشسته بودن که ایشون بر گشت و چشم در چشم من انداختن و من احساس کردم که باید برم پیششون از بین مردم رفتم جلو و ایشون دست کرد و شبکلاه خودشون را به من دادن و یک چیزی هم به من فرمودند ...... من خشکم زده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من که چیزی به زبون نیاوردم ..........ایشون از کجا متوجه شده بودن ؟؟؟!!!!!!
تازه فهمیدم که مردان خدایی که میگن یعنی چی.....!!!!! از اونجا به بعد بود که رابطه قلبی من با ایشون محکم و محکم تر شد و......